لای بوی زیتون و انار
چند لکه سرخ
مرا به آسیاب های بادی می کشاند
که به یک فوت خدا
آواز می خوانند
حتی اگر:
"هرگز عاشق نبوده
خطی صاف"
من که
یک روده راست نداشته ام
...
و در این تست روان شناسی
لکه های سرخ
جای زبانی نشسته است که
سبزی زیتون را به باد
که باد را به آسیاب دشمن!
نمی گویم:
دوستت...
می دانی که
دارم.
دلم برف می خواهد
و یک اوج با شکوه
خیلی وقت است که آن بالا ها نبوده ام
سقوط
و یک آغوش باز
نعش مرا به تو می رساند
تنها خداست که مرام دارد
می گذارد
برای پوسیدن
بوسیدن
تولد
...
دلم بستنی یخی می خواهد
و یک لیس
که با هم بزنیم
به چاک جاده هایی که خالی اند
و ته آن
خدا
با آغوش باز
دارد مرا می بوسد!