شب جایش را خیس کرده است
حواست به این طفلک باشد
که عمرش
به اندازه
هم آغوشی من وتو
کوتاه است
می بری در اوج آرام آرام
و بعد
یکهو پوف
می خوابی با چهار تا کدیین دار
که از من بیشتر دوستشان داری
برایت مثل تشکی شده ام
که حتی جمعش نمی کنی جمعه ها
غم بشریت بخورد توی سرت
پاشو ، ظهرت لنگه به لنگه شده است
خسته تر نشدی از خستگی؟
ولش کن دیگر
دوره این حرفها گذشت
حالا رگ به رگ که بشوی
توی سر بالایی های خمیازه ات
تازه می رسی به فحشی که
سلام صبح به خیر!