عوض شده بود
جدیدا
خاطر عزیزش پریشان شده بود
تعقیب
و این فلکه ای که هر روز دورش می زد
سرش را می چرخانید
میان دو دست
تاکسی خالی گیر نمی آید
در بست!
آیفون زنگ ...
نه نمی زند.
عقب گرد می کند
و بازی را ناتمام می گذارد.
لحظاتی بعد
دیگر خبری از او در دسترس نیست
و کوچه ها در این تعقیب
رو دست می خورند
عوض می شوند.
یک نگاه از تو
گاهی
حتی اگر دیر وقت باشد
حتی اگر
فقط گاهی باشد
فقط باشد
...
برای من
یک گاز بزرگ از سیبی شیرین است
که
گاهی فصل اش می شود
حتی اگر
دیر وقت باشد
بلاخره هفت دریا رو شروع کردم
این روزا سر گرم آپدیت کردنش هستم
خوشحال میشم همتون رو اینجا ببینم
www.7darya.com
با تو می گویم
که تمام مرا در خود جمع می کنی
صدایم را
در آن سوی خط
خط می زنی
و نمی گذاری جاری شوم
در آن سوی خط
شعر بی صدا می خواهی
و جمع می شوی در خودت
از این همه هیاهو
لاک سنگی ات را خط می زنی
و حلزون می شوی
در مشت های گره کرده من
سرم سنگین می شود
بغض می شوی در گلوی آسمان
زحمت را کم می کنی
و من در صفر باقی می مانم
تو را جایی همین نزدیکی ها حدس می زنم
رو به رویت نمی شوم
روی این خط بمان
برو
حرف بزن
گلی که این دیوار روی قالی انداخته است
سرخی گونه هایت است
که من برایت نخریدم
ولی همین نزدیکی ها
کنار رگ گردن
تو را حس می کنم
پشت گوشم
نمی اندازمت
نمی بینمت
تو را حدس می زنم
حس می کنم