+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:11  توسط محمد مقدم
|
چهار لای این سفره که باز می شود
درد و دل های کپک زده
لقمه فراموشی می شوند
و انگاری که نه انگار
راه می افتد توی خیابان های این شهر
این طبل انباشته از هیچ
عشقی را فریاد می زند
که مشتری ندارد
لای یک مشت کاغذ پاره
در ِ نقاشی شده - بدون کلون -
کوبیدن را نفهمیده است
حالا دیگر
کپک ها هجوم می آورند
و این دل می پکد
از بس نگفته مانده شد
تمام شد
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 23:14  توسط محمد مقدم
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 23:12  توسط محمد مقدم
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:55  توسط محمد مقدم
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:5  توسط محمد مقدم
|
کامپیوتر ذهن شما را می خواند...
با تشکر از عمو جواد
http://www.hamedvahedi.com/mindreader.htm
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:13  توسط محمد مقدم
|