هق هق نزن
دیگر هیچ چیز فرقی نمی کند
برای این نیمکت
تو یا هر کس دیگر
اشک هایت
گوشواره های گیلاس است
برای مردی که
چند قدم قبل از تو
مرده بود
تند تر برو
خوراک پلیسی می شوی
که روی قبض جریمه هایش
شماره تلفن تعارف می کند
غافل از اینکه
فصل گیلاس
خیلی وقت است که گذشته
و این خیلی فرق می کند!
مریمی را می شناسم
که بدون خدا هم
پاک ترین دختر خداست
و کور شوم اگر دروغ بگویم
چراغ ها را روشن کن
طاقت تاریکی ندارم
چقدر کلک می زنم من
حتی به خودم
اینقدر که
دیگر تو را هم یادم نمی آید
واین کاری که دارم می کنم
به این فکر کن
که چقدر با زندگی
کلک زیباتر است!!!
قتل یک دانشجو در محوطهی دانشگاه(سه شنبه 13 دی)
سالهاست دانشجویان بیرجند به سخره میگویند : دانشگاه بیرجند بزرگترین دانشگاه جهان است ٬ چون تنها دانشگاهیست که یک شهر را در دل خود جای داده . دانشکدهی علوم در کیلومتر ۵ جادهی زاهدان و دانشکدهی کشاورزی آنسوی دیگر شهر در جادهی کرمان . ساختمان دانشکدهی مهندسی ( که البته از دبیرستان بسیاری از شما خوانندگان عزیز حقیرتر است ) در گوشهای از شهر چسبیده به پادگان ۰۴ ٬ و سرانجام دانشکدهی تازه تاسیس هنر تا سال گذشته در گوشهی دیگری از شهر واقع بود .
اما در سال جدید تحصیلی دانشکدهی هنر نیز به جادهی زاهدان منتقل شد . اما نه در کنار مجموعهی ساختمانها و خوابگاهها که پردیس دانشگاه نامیده شده . بلکه به آنسوی جاده در جوار روستای شوکتآباد و در ساختمانی قدیمی که متعلق به شوکتالملک پدر اسدا... علم بوده و سالهاست به جای آنکه در اختیار میراث فرهنگی باشد در تملک دانشگاه است .از این بنای خشتی تا سال قبل به عنوان خوابگاه اساتید مجرد استفاده میشد . البته اساتید سرویسی هم داشتند اما با انتقال دانشکدهی هنر به آنسوی جاده ٬ سرویس هم قطع شد . و حالا چند ماه است که دانشجویان هنر برا رفتن به کلاس باید از عرض جادهی زاهدان با آنهمه ماشینهای سنگین و رانندههای گاها چترباز و به قول خودشان شوتی عبور کنند . و شبها هنگام برگشت ٬ از ترس سگهای روستا خودشان را دوان دوان به جاده برسانند و اگر عرض جاده را به سلامت طی کردند آنها که به شهر میروند منتظر سرویس بمانند و آنها که به خوابگاه ٬باید یک پیادهروی نیم ساعته را در فضای باز شروع کنند . در حقیقت یک جادهی ترانزیتی از حیاط دانشگاه میگذرد .
اما سرانجام دیروز آنچه به سادگی قابل پیشبینی و پیشگیری بود اتفاق افتاد .
فاطمه حدادی نتوانست به آن طرف جاده برسد . راننده گریخت و جسد بیجان فاطمه یک ساعت ونیم روی آسفالت سرد باقی ماند و هیچکس حاضر به بردنش نبود . نه عبوریها نه اساتید و نه حتا آمبولانس .
در حالی که فریاد اعتراض دانشجویان بیرجند بلند شده و از دیروز درگیریهایی در سطح دانشگاه رخ داده است٬ گفته میشود زعمای دانشگاه به دنبال شانه خالی کردن از مسولیت دانشکدهی هنر (که ظاهرا مجوز محکمی برای تاسیسش نداشتهاند ) هستند .
آدم ها هر کدام
شبیه خودشان می میرند
لنگه کفشت پیش من است
سیندرلای مغموم
در دست های سردم
جایی برای دست هایت هست احتمالا
نگاه چهاردهمم به ماه
تویی
اینجا من ایستاده ام
بدون اینکه چیزی بگویم
منتظرم تا فراموشم کنی
حتی با این حقه کثیفی
که ازجوراب هایم
کثیف تر است
باز هم در ایستگاه ِ منتظر
شاید بعدی جا داشته باشد
شاید ندایی بگوید
همان همیشگی لطفا
دربست!
چیزی وجود دارد
که از عشق و دوستی هم برتر است
دخترک کوچولوی من
و آن
بلیطی است که
چه هوایی بود
حال ِ گرفته ات
بارانت با تن من چه زاویه ها که نمی ساخت
بارانم نم کم آورده بود
بلوز آبی ام را پوشیدم
به من می آیی؟
بوی خون از رگ های پاره ات می آمد
گروه خونت را ندارم
صدای پایت باید از یک جایی بیاید
همین حوالی
زیر این همه سیمان و دود تاب نمی آورم
بی معرفت
نرو...
اگر بخواهی زیر همین زبان گنجشک
سه روز می ایستم
بلوز آبیم هم برای تو
آدم می شوم با یک باغ سیب ِگاز زده
فقط
ببار
بارا
نم
نم
تر
تر
تو را كنار طاقچه نگهداري مي كنم
نترس
از يادم نمي روي
حتي اگر گفتنش را تا آخر عمر بلد نباشي
با آن لباس صورتي ات
آن قدر نزديكي
كه به فكرهايم دامن مي زني
قحطي مي آيد
همه چيز تمام مي شود
مغزم را ساندويچ مي كنم
مزه تو را مي دهد
ولي
هيچ ساندويچي
بدون سس
اصلا خوشمزه نيست
چكه چكه
نگاهت بوي قهوه مي دهد
نمي گذاري بخوابم
با مداد قرمز هي با لبش ور مي رود
يك بار هم كه شمال بودي
دريا زير پايت همين جوري يود
روزنامه ي بيات شده ديروز را دور سرم مي پيچم
نمي دانم من از كجا آب مي خورد
بوي سرب و قهوه را تازه كشف كرده ام
براي اين هيچوقت دير نيست