به دروغي كه مي گويم با تمام وجودايمان دارم
يكي از من و تو
تمام شده
آب به آب شده ام پشت سرت
بوي مو
طعم لب
گرماي آغوش
نگاه گره كور خورده
كبريتي بايد كشيد
تا بهتر ديد
ات...
سر قرارم بغض مي كنم
به پايت
لوبياي بدون" جك" مي پيچد و بالاترك مي رود
...
حالا
از اين بالا آتشي معلوم است
كه جايي را روشن نمي كند
توي صورت هر كس كه نگاه مي كنم جز تلخي و افسردگي و روزمره گي چيزي بيشتر نمي بينم . آدم هايي مي بينم كه كار مي كنند (جان مي كنند) تا زندگي كنند و زندگي مي كنند(خود را زنده نگه مي دارند)تا بتوانند كار كنند و اين دور باطل.
انسان آن هم از نوع ايراني اش اگر بنا به هر دليلي نياز هاي اوليه اش مثل خوب خوردن و خوب خوابيدن برطرف نشود كمتر به فكر نياز هاي متعالي اش مثل نياز به حس احترام – امنيت - آزادي و ... مي افتد و اين چيزي است(يا شايد تنها چيزي است) كه حكومت مداران ما خوب مي دانند و براي اجراي آن و حفظ اين شرايط شبها خواب ندارند.
چند وقت پيش طبق روال هر روز در ايستگاه مترو(ميرداماد)منتظر اتوبوس هاي نوبنياد بودم تا هر چه سريع تر هيكل غير ورزشكاري ام را به خانه برسانم و به اش استراحتي چند ساعتي بدهم تا دوباره براي جان كندن آماده شود. انتظار من براي اتوبوس حدود 45 دقيقه طول كشيد در صورتي كه در تابلوي مزبور ساعت حركت هر اتوبوس 10 دقيقه يكبار نوشته شده بود . در اين اثنا يك صف 200 نفري از مسافران نيز تشكيل شده بود . وقتي چهارمين اتوبوس خالي نوبنياد با دهن كجي از جلويمان رد شد . چند نفري ديگر نتوانستند تحمل كنند . يك خانم مسن و يك آقاي جوان ريشو شروع به سر و صدا كردند . اتوبوس بعدي كه خواست خالي از جلويمان رد شود اول خانم مسن و بعد آقاي ريشو جلوي اوبوس پريدند و مانع حركتش شدند . در عرض چند ثانيه قيامتي بر پا شد كه بايد مي ديديد.بعد از كلي كتك كاري و هارت و پورت آقاي چاقي كه گفته مي شد مسوول كنترل كليه خطوط اتوبوس مترو است داخل جمعيت شد و فرياد زد : فكر مي كنيد با يك بليط بيست توماني بايد برايتان شق القمر كرد؟ (قضاوت بر عهده خودتان) و بلافاصله پريد مچ دست آقاي ريشو را گرفت(طبيعتا دست خانم مسن را نمي توانست بگيرد) و كشان كشان در حالي كه او را به سمت دفتر مي برد مي گفت: اغتشاش ايجاد مي كني؟ پدر تو در مي آرم ...
(باز هم قضاوت بر عهده خودتان) دردسرتان ندهم بعد از يك ساعت و پنج دقيقه انتظار اتوبوس شلخته اي آمد . تا درهايش باز شد تمام دويست نفري كه خيلي مودب در صف ايستاده بودند و گلويشان را براي اجراي عدالت و رفاه اجتماعي جر داده بودند طوري سمت اتوبوس حجوم آوردند كه چنگيز خان مغول موقع تصرف ايران با اين شدت حجوم نياورده بود.از ترس پاره شدن لباسهايم و شكستگي اعضا بدنم در اين حجوم شركت نكردم و لي در عوض فرصت تماشاي اين تنازع بقاي زيبا را بدست آوردم .
(شما كه زحمت كشيده ايد قضاوت اين يكي را هم زحمت بكشيد)
در هرم سلسله نياز هاي مازلو در جايي بين زير زمين و طبقه اول دست و پا مي زنيم.
نگاهي در چشمهايم جا مانده بود
و من
به دنبال صاحبش
به هر كوچه سر زدم
سال ها بعد
من بودم و نگاهي
كه روي دستم مانده بود
عزراييل
خيلي از اين مردم
چون علف
پاي گيلاس آفرينش روييده اند
و خداوند
از خلق اين خلايق متاسف است
ديروز عزراييل را ديدم
با همان كيف پستچي مآبش
پر از قبض روح
و به سراغ مشتركين مي رفت
مصرف عمر من بالا رفته است
خيلي زود نوبت من مي شود.
هراس
خانه اي بود
من و كمي از تو
حالا خانه است
نه تو هستي نه كمي از من
شايد اين قصاص آن باشد
كه لانه ي دو يا كريم
بهدست كودكي ام خراب شد
نه يا كريم نه خانه
مي ترسم تو را هم ...
گيسو مي بافي و من
به نگاه مغز پسته اي ات چشم مي دوزم
كه رو به رويم
نشسته مي خندي
وهمه چيز را پيش مي كشي
غير از خودت
كه مي داني اگر
به صورت گندمي ات
لب بزنم
آدم مي شوم
به زودي مي آيم