از این به بعد در اینجا خواهم نوشت
صبح غلت های زود از این ور به آن ور می اندازم
کلید را در در باز می کنم حتما
بازی که باز شد
اسکناس های مچاله ریز می ریزند
عادت می کنم به فحش بازی
من احتمالا همان دیروزی هستم
از اسکناس های دیشب حتما کلید درست کرده ام
در بازی عادت ندارم به فحش
غلتی از دیروز به امروز
که امروز همان دیروز امروز باشد
همان دیروز فحش دادم به امروز
ولی عادت کرده ام به اسکناس هایی که فحش بدهند به امروز
غلت نزده بازی را باز شروع می کنم
با فحشی به دیروز
شما یادتان هست که در را باز یا بستم امروز؟
بازی که تمام نه
ولی امروز تمام شد.
دربست!
یک فنجان گریه
با کمی بیسکویت
عصرانه عصر جمعه
در چند هزار سال پیش
دور تند این زندگی
دارد پاره می کند
چله سنگی خلاص شده را
که چقدر حقیر است انسان برای پرتاب
خرد شدنش آرام آرام
فیلمی ست پر از تنهایی برای دیدن
که گیشه ندارد
از ۸۶ و بدی هایش فایده ای ندارد که بگویم . به خوبی هایش فکر می کنم شاید حال من و تو را به تر کند و در این خوبی ها به ترین شان آمدن دوستی به زندگی ام است که قرار است تا آخر بمانیم و باشیم. ۸۷ باید خوب باشد چون من تصور خوب بودنش را از خیلی وقت پیش بایگانی کرده ام و در این فکر خوب با همه رفقا شریکم . همانطور که زندگی آینده مان را با هم شریک شده ایم در بدی و خوبی!
۸۷ سال خوبی است . مطمئنم.
زمستان که می شود
پنجره را باز کنی
هجوم تنهایی است که بر روی برف ها می نشیند
هوا سرد است
و من بی تو سردم دیگر از مد افتاده
هوا سرد است
و شاید
سردی از مد افتاده باشد
ولی زمستان این حرف ها سرش نمی شود
پنجره یخ زده است
باز نمی شود.
يكي در صفر فرو
در پس قفل
شيرين شرابي
شب مانده شده
رانده ي حرام
خوانده شدن
سخت به نظر مي رسد
كجا ماندن
در خمره ي سحر
تا بوق سگ را چكار كنم؟
ترانه ای از نوع محسن نامجویی اش
ای درد توام درمان
در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس
در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز
نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی
این صندل رسوایی
گرگی تو ، میشم من
جمعا به تو آویزیم
آب است و سریشم من
جمعا به تو آویزیم
اگزاز و دیازپامی
جز زلفت آرامی
چون زلف تو نالانم
رسوا و پریشان من
لای بوی زیتون و انار
چند لکه سرخ
مرا به آسیاب های بادی می کشاند
که به یک فوت خدا
آواز می خوانند
حتی اگر:
"هرگز عاشق نبوده
خطی صاف"
من که
یک روده راست نداشته ام
...
و در این تست روان شناسی
لکه های سرخ
جای زبانی نشسته است که
سبزی زیتون را به باد
که باد را به آسیاب دشمن!
نمی گویم:
دوستت...
می دانی که
دارم.
دلم برف می خواهد
و یک اوج با شکوه
خیلی وقت است که آن بالا ها نبوده ام
سقوط
و یک آغوش باز
نعش مرا به تو می رساند
تنها خداست که مرام دارد
می گذارد
برای پوسیدن
بوسیدن
تولد
...
دلم بستنی یخی می خواهد
و یک لیس
که با هم بزنیم
به چاک جاده هایی که خالی اند
و ته آن
خدا
با آغوش باز
دارد مرا می بوسد!